غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

580

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

عربى فصيح گفت كه دوش در خواب ديدم كه دو فرشتهء از آسمان نزول نمودند دل مرا بشكافتند و مملو از علم و حكمت گردانيدند و مرا بمعانى كتاب الهى و احاديث حضرت رسالت‌پناهى دانا ساختند و بر چگونگى حال و كيفيت مآل مقتداء شما اطلاع دادند حضار مجلس كه تا آن غايت از وى لغت عربى نشنيده بودند و او را عامى مىپنداشتند چون امثال اين كلمات را بلسان عربى فصيح از وى استماع نمودند متعجب گشتند محمد تومرت او را گفت زودتر بگوى كه ما در سلك سعدا انتظام داريم يا در زمرهء اشقيا و نشريسى گفت اما ( انت فانك المهدى القايم بامر اللّه و من تبعك سعد و من خالفك هلك ) بنابرآن محمد بمهدى ملقب شد و در آن مجلس و نشريسى محمد را گفت عرض كن اصحاب خود را بر من تا اهل بهشت را از دوزخيان ممتاز گردانم و محمد باحضار مردم آن ديار فرمان داده و نشريسى از هركس شايبه مخالفت تفرس نمود بقتلش رسانيد و بدين تدبير متوطنان تينمليل عن صميم القلب در سلك اتباع محمد منتظم گشتند و چون اتباع او بده هزار رسيد عبد المؤمن را بر ايشان سرور ساخته بفتح مراكش مأمور گردانيد و عبد المؤمن به ظاهر مراكش رفته ميان او و ابو الحسن على بن يوسف محاربه دست داد و شكست بر جانب عبد المؤمن افتاده عبد اللّه و نشريسى با بسيارى از لشكريان كشته گشت و محمد تومرت در وقتى كه بسكرات موت گرفتار بود اينخبر موحش استماع نموده اصحاب خود را طلبيده گفت كه چون عبد المؤمن و گريختگان معركهء مراكش بدينجا رسند بگوئيد كه از انكسار و انهزام دغدغه بخواطر راه ندهيد و يقين دانيد كه عاقبت فتح و نصرت قرين روزگار شما خواهد گشت و عنقريب تمامى بلاد مغرب بحيز تسخير درآمده صيت شوكت شما از اقصاى مشرق در خواهد گذشت و محمد تومرت بعد از اتمام وصيت وفات يافت و همدر آن جبل كه محل اقامتش بود مدفون شد و اينواقعه در شهور سنه اربع و عشرين و خمسمائه روى نمود و تولدش در روز عاشورا سنهء خمس و ثمانين و اربعمائه دست داده بود اما عبد المؤمن چون در تينمليل نزول نمود و وصاياء محمد تومرت را شنود بعد از اقامت مراسم تعزيت او باستمالت سپاهى و رعيت بر زين ملك ستانى نشست و با سپاهى بسيار متوجه بلاد و امصار شده اول بلده و هرانرا فتح كرد آنگاه تلمسان و فاس و سلا و اقادير را بحيز تسخير درآورد پس بمراكش رفته تاشفين بن على بن يوسف بن تاشفين را كه بعد از فوت پدر در آن شهر افسر جهانبانى بر سر نهاده بود مدت يازده ماه محاصره نمود و چون كار تاشفين در درون حصار دشوار شد بعزم رزم و پيكار از شهر بيرون آمد انهزام يافته اسب در دريا راند و غريق بحر فنا گشت و عبد المؤمن بدولت و اقبال بمراكش درآمده رايت استقلال او سمت ارتفاع پذيرفت و از مراكش تا نهايت ديار مغرب و بلاد افريقيه در تحت تصرفش قرار گرفت و بدين قياس در امصار و بلدان اندلس نيز فرمان او نفاذ يافت و پرتو انوار دولتش با حسن وجهى از افق عدالت طالع شده بر وجنات احوال طبقات خلايق تافت و چون هركمالى را ز والى مقرر است و هربدايتى را نهايتى مقدر در شهور سنهء ثمان و خمسين و خمسمائه در وقتى كه عبد المؤمن از دار الملك مراكش متوجه مدينه سلا بود